تبليغاتX
سایبون
سایبون
دفترم را که بازمیکنی چشمانت راببندخاک چشمانت رااحاطه خواهد کرد
قالب وبلاگ

نـمـــایـش احـــســــاس

http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/48/01.jpg?

دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم ....
نه برای اينکه آنهايی که رفتند را باز گردانم ؛
برای اينکه نگذارم بيايند !!!

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:26 ] [ مهربان ] [ ]
http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/47/01.jpg

نقــاش بـاشـی!
چـقــدر می گیـری که بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟
بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم
یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد
... راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم
نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟!

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:55 ] [ مهربان ] [ ]
رمـز عاشـقی ...

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند
چیزی نمی‌خواهد

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

www.iranfars.ir گروه ایران فارس

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی

www.iranfars.ir گروه ایران فارس
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 15:29 ] [ مهربان ] [ ]

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 17:23 ] [ مهربان ] [ ]
بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت..
بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخیم،
بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.
بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و
بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی آدمها تر جمه شده اند و
بعضی تفسیر می شوند.
بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و
بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه وسفیداند و
بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.
بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.
بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.
بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت.
بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و
بعضی را توی کیف.
بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.
بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی.
بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و
بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .
ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و
از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت
به راستی ما کدامیم؟
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 11:17 ] [ مهربان ] [ ]




وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌
اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و
بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از
صبرمان ...


وقتی امیدها ته‌ میكشد
و
انتظارها به‌ سر نمیرسد ...


وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌
تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌
تو
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...


آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و
تو را میخوانیم ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌
تو را آه‌ میكشیم
تو را
گریه ‌میكنیم ...
و تو را
نفس میكشیم ...


وقتی تو جواب ‌میدهی،
دانه ‌دانه‌
اشکهایمان ‌را پاك‌ میكنی ...
و یكی یكی غصه‌ها را از
دلمان ‌برمیداری ...

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را
باز میكنی
و
دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...


سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌
سبکی میگذاری و راحتی ...


بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان،
لبخند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان‌ را
مستجاب ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آرزوهایمان‌ را
برآورده می کنی ؛

قهرها را
آشتی میدهی

و سخت‌ها را
آسان

تلخ‌ها را
شیرین میكنی

و دردها را
درمان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ناامیدی ها، همه
امید میشوند

و سیاهی‌ها
سفید سفید ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 12:25 ] [ مهربان ] [ ]

خداوندا
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی زمستان
من از تنهایی و دنیای بی تو میترسم

خداوندا
... من از دوستان بی مقدار، من از همراهان بی احساس
من از نارفیقیهای این دنیا میترسم

خداوندا
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چو مرداب میترسم

خداوندا
من از مرگ محبت ،من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیك میترسم

خداوندا
من از ماندن میترسم ،من از رفتن میترسم

خداوندا
من از خود نیز میترسم

خداوندا پناهم ده

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 15:57 ] [ مهربان ] [ ]

دقایقی در زندگی هستندکه دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود

 که میخواهی اورا از رؤیاهایت بیرون بکشی

و در دنیای واقعی بغلش کنی. «گابریل گارسیا»

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 10:48 ] [ مهربان ] [ ]
دير زماني است كه دلم گرفته

به دور دستها خيره مي شوم دسته سفيد كبوتران مهاجرعطش

ديدارت رادرجام وجودم لبريز مي كند

پاي راه رفتن ندارم

دل  به سوي تو ره سپاراست

كوله بارش رامدتهاست كه بسته

پنجره فولادت در ذهنم نقش بسته

ضامن آهو، ضامن ماباش در صحراي محشر

 

از طرف دوست عزيزم خانم عزيزيان

 

[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 12:35 ] [ مهربان ] [ ]

 

زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد

حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند

ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده

به تکاپو می افتی ....در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی

دیر شده خیلی دیر

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد

سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی

و یا شاید نمی فهمیدی

امروز حقیقت را باور می کنی....

اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 10:52 ] [ مهربان ] [ ]
به نگاهت قسم که خیال مرا از تو گریزی نیست...
[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 10:22 ] [ مهربان ] [ ]

من تو را...

برای دوست داشتن

گم کرده ام...

[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 18:14 ] [ مهربان ] [ ]

عاقبت يک روز مغرب محو مشرق مي شود

عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود 

شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير

مهرباني حاکم کل مناطق مي شود


 

 

گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق

سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 16:27 ] [ مهربان ] [ ]
کمی به من نگاه کن

از پنجره قدیمی و پر خاطره قلبت

نگاه کن

به باغچه پر از گلهای حسرت نگاهم

که هنوز خاطره دارم از آن پنجره قلبت

تاب گیسوی نگاهت

تا همیشه حسرت مرا میخاند

مرا نگاه کن سوگلی خلفت

که بی تو آسمان بی رنگ است

مرا نگاه کن ....

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 17:8 ] [ مهربان ] [ ]
سلام دوستای گلم خوبین عید همگی مبارک

امروزتولدم

[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 6:0 ] [ مهربان ] [ ]
دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند...

[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 17:55 ] [ مهربان ] [ ]

        کاش روزی تو بیایی و ببینی که چسان بی تو اندوه به من چیره شده

         و نگاهم به ره است و به امید به در کوفتنت رو به در خیره شده  

         کاش روزی تو بیایی و ببینی که دلم بی تو از خنده و گل بیزار است

         و نگاهم از غروب خورشید تا پگاه سحری بیدار است 

         کاش روزی تو بیایی و ببینی بی تو غرق در غمهایم

         بی کس و سرگردان در میان همه همهمه ها ، آدمکان خسته و تنهایم 

          کاش روزی تو بیایی و ببینی تنها یاد تو درد مرا تسکین است

         و خدا داند و من که صدای قدمت تپش قلب مرا تضمین است

[ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 11:25 ] [ مهربان ] [ ]
نه !

کاری به کار عشق ندارم

                              من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                      در این زمانه دوست ندارم

انگار               

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                   از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

[ پنجشنبه سی ام دی 1389 ] [ 14:47 ] [ مهربان ] [ ]
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می آید!●

[ پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ] [ 11:39 ] [ مهربان ] [ ]

من به تو خندیدم . . .

چونکه میدانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی . . .

باغبان از پی تو تند دوید . . .

و نمیدانستی

باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است . . .

من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم . . .

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به اندام من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو . . .

چون نمیخواست که بر خاطره بسپارد

گریه ی تلخ تو را . . .

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

میدهد آزارم . . .

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه میشد اگر خانه ی کوچک ما سیب نداشت . . .

این پستم در جواب پست قبلیم که .......

آقامجتبی برام فرستاد...............................

 

 

 

 

[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 12:34 ] [ مهربان ] [ ]

تو به من خندیدی ....

 

و نمی دانستی  ....

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه                 سیب را دزدیم .....

 

باغبان در پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک  ..........

 

و تو رفتی و هنوز .......

 

سالها هست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گامهایت تکرار کنان

 

میدهد آزارم ........

 

و من اندیشه کنان                           غرق این پندارم .....

 

که چرا ؟                     خانه کوچک ما ....

 

سیب نداشت  ........... .


[ چهارشنبه هشتم دی 1389 ] [ 16:39 ] [ مهربان ] [ ]

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

***

 

 

[ یکشنبه پنجم دی 1389 ] [ 9:46 ] [ مهربان ] [ ]

باران می‌بارد

و من

تمامِ روز را بدونِ چتر

به تو فکر می‌کردم.

چه‌قدر برایت ستاره چیدم وُ حالا...؛

حالا چرا یکی از آن‌همه

میانِ چشم‌هات نیست؟!

با این سرعتی که جا گذاشتی‌اَم

هیچ‌وقت به تو نمی‌رسم؛

مثلِ یک سنگ‌پشتِ پیر!

خیلی وقت استْ کوچ کرده‌اَند کولی‌ها.

دیگر این‌جا هیچ‌کس

نعلِ خوش‌بختی نمی‌خرد!

[ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 ] [ 16:0 ] [ مهربان ] [ ]
من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم


اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم


هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام


مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام


تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی


من شکست داده راخودت برنده مي کنی 


نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم


بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم


رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها


هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها


صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی


به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

[ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 ] [ 10:12 ] [ مهربان ] [ ]
 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش

پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم

مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت

بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند

خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را

نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج

می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد

آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو

را به یاد بیاورند

[ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ 13:1 ] [ مهربان ] [ ]
                                  

مادرم پنجره را دوست نداشت...

   با وجودي كه بهار

            از همين پنجره مي‌آمد و

                     مهمان دل ما مي‌شد

 

مادرم پنجره را دوست نداشت...

        با وجودي كه همين پنجره بود

                كه به ما مژده باز آمدن چلچله ها را مي‌داد

 

مادرم مي‌ترسيد...

    مادرم مي‌ترسيد..

         كه لحاف نيمه شب

                از روي خواهر كوچك من پس برود

 

يا كه وقتي باران مي‌بارد

            گوشه قالي ما تر بشود

 

    هر زمستان سرما

             روي پيشاني مادر

                    خطي از غم مي‌كاشت

                                    پنجره شيشه نداشت.. .

[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 16:12 ] [ مهربان ] [ ]

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
 
 رنجیده ام  از آسمان ،  قطع امیدم کرد
دنباله  ی رنگین کمانت را نمی دانست

اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست 
شیرینی اش ،  طعم لبانت را نمی دانست
 
قیچی شدم ،  بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ  آسمانت را نمی دانست

لای ورقها  ، نامه ها  ، دفترچه ها   گشتم
حتی کتاب داستانت را نمی دانست

[ پنجشنبه یازدهم آذر 1389 ] [ 16:56 ] [ مهربان ] [ ]

 

با تو می توان آسود

انتهای راهی که به بن بست رسیده است

و بالا رفت از دیوار روزمرگی ها

و نترسیداز آنچه پشت دیوار است

[ یکشنبه هفتم آذر 1389 ] [ 16:42 ] [ مهربان ] [ ]

یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ...

 

*
او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت

*
روی هیچ چیز و هیچ جااز دعای او اثر نبود

هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای اوبا خبر نبود

*
با خودش فکر کردپس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟شاید این دعا راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد رفت تا به آن دعا؛راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او؛دست دوستی تکان دهد

رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند؛ از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

 *
برفها کم کم آب می شودشب ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

[ شنبه ششم آذر 1389 ] [ 11:47 ] [ مهربان ] [ ]
             باران باش ورنج جداشدن

           

            از آسمان رادر سبز کردن

  

                 زندگی جبران کن

 

عکس در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 12:3 ] [ مهربان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ وبرای دل خودم نوشتم امیدوارم وقتی به من سر می زنید ازوبلاگم استفاده ببرید